خورشید مشرق 24، زمین

1405/06/02 تعداد بازدید: 10
print

 زمین و نثر و نظم و زندگی

 

زمین
گردآوری و تهیه: سحرناز تاج بخش


سال‌ها روال گردآوری مطلب در صفحه‌ی "زمین و نثر و نظم و زندگی" انتخاب یک موضوع مرتبط با زمین‌شناسی و بیشتر بر مبنای گوهر‌ها و جستجو برای یافتن آن در بین اشعار و متون قدیم و جدید ادب پارسی بوده است.
در این شماره به دلیل دشواری جستجو برای مطالب متنوع در اینترنت، شعری انتخاب کرده ام که شاید اصیل ترین مایه ی حضور ما در این جهان باشد: «زمین». شعری امیدوار کننده و ماندگار به قدمت مادرمان زمین از غزل سرای معاصر، هوشنگ ابتهاج...

زین پیش، شاعران ثناخوان که چشمشان
در سعد و نحسِ طالع و سیرِ ستاره بود،
بس نکته‌های نغز و سخن‌های پُرنگار
گفتند در ستایش این گنبد کبود.
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
شایسته ی تکریم آدمی است،
گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند.
ای مادر، ای زمین!
امروز، این منم که ستایشگر تو ام.
از تست ریشه و رگ و خون و خروش من.
فرزند حق گذار تو و شاکرِ تو ام.
بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
تو ماندی و گشادگیِ بی کرانه ات.
توفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداخته ی جاودانه ات.
هر پهلوان به خاک رسیده است گُرده اش
غیر از تو، ای زمین که در این صحنه ی ستیز
ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
بر حرمت تو تاخت،
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
با جمله ناسپاسیِ فرزندِ بی شناخت.
آری، زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست درین پهن بارگاه.
پروردگان دامن و گهواره ی وی اند
سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه.
ای بس که تازیانه ی خونین برق و باد،
پیچیده دردناک
بر گرده ی زمین،
ای بس که سیل کف به لب آورده ی عبوی
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین،
زان گونه مرگبار که پنداشتی، دریغ
دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات،
اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
بیرون کشیده تن
از زیر هر بلا،
و آغوش باز کرده به لبخندِ آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا.

پیام ها:

loader
آخرین اخبار
لینک های تصویری